گنج

نهم

وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)۳۰ بیت
باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندستدیوانه کسی باشد، کو بی‌دل و پیوندست
سرمست کسی باشد، کو خود خبرش نبوَدعارف دل ما باشد، کو بی عدد و چندست
در حلقهٔ آن سلطان، در حلقه نگینم منای کور به من بنگر، من وردم و شه قندست
نه از خاکم و نه از بادم، نه از آتش و نه از آبمآن چیز شدم کلی، کو بر همه سوگندست
من عیسی آن ماهم، کز چرخ گذر کردممن موسی سرمستم،کالله درین ژنده‌ست
دیوانه و سرمستم، هم جام تن اشکستممن پند بنپذیرم، چه جای مرا پندست؟
من صوفی چرا باشم؟ چون رند خراباتممن جام چرا نوشم؟ با جام که خرسندست؟
من قطره چرا باشم؟ چون غرق در آن بحرممن مرده چرا باشم؟ چون جان ودلم زنده‌ست
تن خفت درین گلخن جان رفت درآن گلشنمن بودم و بی‌جایی، وین نای که نالنده‌ست
از خویش حذر کردم، وز دور قمر جستمبر عرش سفر کردم، شکلی عجبی بستم
بازآمدم از سلطان با طبل و علم، فرمانسرمست و غزل‌گویان، اسرار ازل جویان
باز این دل دیوانه زنجیر همی بُرَّدچون برق همی رخشد، مانند اسد غران
چون تیر همی پرَّد از قوس تنم، جانمچون ماه دلم تابان، از کنگرهٔ میزان
جان یوسف کنعانست، افتاده به چاه تندل بلبل بستانست، افتاده درین ویران
می‌افتم و می‌خیزم چون یاسمن از مستیمی‌غلطم در میدان چون گوی از آن چوگان
سلطان سلاطینم، هم آنم و هم اینممن خازن سلطانم، پر گوهرم و مرجان
پهلوی شهنشاهم، هم بنده و هم شاهمجبریل کجا گنجد آنجا که من و یزدان؟!
تو حلق همی دَرّی از خوردن خون خلقور دلق همی پوشی، مانند سگ عریان
در آخر آن گاوان، آخر چه کنی مسکن؟!مسکین شو و قربان شو، در طوی چنان خاقان
احمد چو مرا بیند، رخ زرد چنین سرمستاو دست مرا بوسد، من پا ای ورا پیوست
امروز منم احمد، نی احمد پارینهامروز منم سیمرغ، نی مرغک هر چینه
شاهی که همه شاهان، خربندهٔ آن شاهندامروز من آن شاهم، نی شاه پریرینه
از شربت اللهی، وز شرب اناالحقیهر یک به قدح خوردند، من با خم و قنینه
من قبلهٔ جانهاام، من کعبهٔ دلهااممن مسجد آن عرشم، نی مسجد آدینه
من آینهٔ صافم، نی آینهٔ تیرهمن سینهٔ سیناام، نی سینهٔ پرکینه
من مست ابد باشم، نی مست ز باغ و رزمن لقمهٔ جان نوشم، نی لقمهٔ ترخینه
گر بازِ چنان اوجی، کو بال و پر شاهی؟!ور خرس نه‌ای، چونی با صورت بوزینه؟!
ای آنکه چو زر گشتی از حسرت سیمین‌برزر عاشق رنگ من تو عاشق زرینه
در خانقه عالم، در مدرسهٔ دنیامن صوفی دل صافم، نی صوفی پشمینه
خاموش شو و پس در، تو پردهٔ اسراریزیرا که سزد ما را جباری و ستاری