غزل شمارهٔ ۹۹۴
دوست همان به که بلاکش بودعود همان به که در آتش بود
جام جفا باشد دشوارخوارچون ز کف دوست بود خوش بود
زهر بنوش از قدحی کان قدحاز کرم و لطف منقش بود
عشق خلیلست درآ در میانغم مخور ار زیر تو آتش بود
سرد شود آتش پیش خلیلبید و گل و سنبله کش بود
در خم چوگانش یکی گوی شوتا که فلک زیر تو مفرش بود
رقص کنان گوی اگر چه ز زخمدر غم و در کوب و کشاکش بود
سابق میدان بود او لاجرمقبله هر فارس مه وش بود
چونک تراشیده شدهست او تمامرست از آن غم که تراشش بود
هر کی مشوش بود او ایمنستگر دو جهان جمله مشوش بود
مفخر تبریز تو را شمس دینشرق نه در پنج و نه در شش بود