غزل شمارهٔ ۹۹۲
خسروانی که فتنهای چینیدفتنه برخاست هیچ ننشینید
هم شما هم شما که زیباییدهم شما هم شما که شیرینید
همچو عنبر حمایلیم همهبر بر سیمتان که مشکینید
لذتی هست با شما گفتنهم شما داد جان مسکینید
نشوم شاد اگر گمان دارمکه گهی شاد و گاه غمگینید
بل که بر اسب ذوق و شیرینیتا ابد خوش نشسته در زینید
شاهدان فانی و شما جملهبا لب لعل و جان سنگینید
در صفای می شهان دیدیمکه شما چون کدوی رنگینید
در بهشتی که هر زمان بکریستمرد آیید اگر نه عنینید
تبریزی شوید اگر در عشقبنده شمس ملت و دینید