غزل شمارهٔ ۹۸۰
مادر عشق طفل عاشق راپیش سلطان بیامان نبرد
تا نشد بالغ و ز جان فارغپیش آن جان جان جان نبرد
روبه عقل گرچه جهد کندره بدان صارم الزمان نبرد
جان فدا عشق را که او دل راجز به معراج آسمان نبرد
عاشقان طالب نشان گشتهعشقشان جز که بینشان نبرد
خون چکیدهست ره ره این نه بس استعاشقی جز که خون فشان نبرد
هر کشان خون نه بوی مشک دهدتو یقین دان که بوی آن نبرد
دیده را کحل شمس تبریزیجز به معشوق لامکان نبرد