غزل شمارهٔ ۹۷۶
خسروانی که فتنهای چینیدفتنه برخاست هیچ ننشینید
هم شما هم شما که زیباییدهم شما هم شما که شیرینید
همچو عنبر حمایلیم همهبر بر سیمتان که مشکینید
نشوم شاد اگر گمان دارمکه گهی شاد و گاه غمگینید
در صفای می نهان دیدیمکه شما چون کدوی رنگینید
شاهدان فنا شما جملهبا لب لعل و جان سنگینید
بل که بر اسب ذوق و شیرینیتا ابد خوش نشسته در زینید
تبریزی شوید اگر در عشقبنده شمس ملت و دینید