گنج

غزل شمارهٔ ۹۵۳

سپیده دم بدمید و سپیده می‌سایدکه ویس روز رخ خویش را بیاراید
غلام روز دلم کو به جای صد سالستسپیده چهره دل را به کار می‌ناید
سپیدی رخ این دل سپیدها بخشدکه طاس چرخ حواشیش را نپیماید
سپیده را چو فروشست شب به آب سیاهرخ عجوزه دنیا ببین چه را شاید
بده عجوزه زراق را هزار طلاقدم عجوزه جوانیت را بفرساید
بران تو دیو ز خود پیش از آنک دیو شویوگر نه من خمشم عن قریب بنماید