غزل شمارهٔ ۹۳۴
میان باغ، گل سرخ، های و هو داردکه بو کنید دهان مرا چه بو دارد
به باغ، خود همه مستند لیک نی چون گلکه هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سال نشاطست و روز روز طربخنک مرا و کسی را که عیش خو دارد
چرا مقیم نباشد چو ما به مجلس گلکسی که ساقی باقیِ ماهرو دارد
هزار جان مقدس فدای آن جانیکه او به مجلس ما امر اشربوا دارد
سؤال کردم گل را که بر کی میخندیجواب داد بر آن زشت، کو دو شو دارد
هزار بار خزان کرد نو بهارِ تو راچه عشق دارد با ما چه جست و جو دارد
پیالهای به من آورد گل که باده خوری؟خورم! چرا نخورم بنده هم گلو دارد
چه حاجتیست گلو بادهی خدایی راکه ذره ذره همه نُقل و می از او دارد
عجب که خار چه بدمست و تیز و روترشستز رشک آنکِ گل و لاله صد عدو دارد
به طور موسی بنگر که از شراب گزافدهان ندارد و اشکم چهارسو دارد
به مستیان درختان نگر به فصل بهارشکوفه کرده که در شرب می غلو دارد