غزل شمارهٔ ۹۱۶
درخت و برگ برآید ز خاک این گویدکه «خواجه هر چه بکاری تو را همان روید»
تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکارکه چیست قیمت مردم؟ هر آنچ میجوید
بشو دو دست ز خویش و بیا به خوان بنشینکه آب بهر وی آمد که دست و رو شوید
زهی سلیم که معشوق او به خانه اوستبه سوی خانه نیاید؛ گزاف میپوید
به سوی مریم آید دوانه گر عیسیستوگر خر است بهل تا کمیز خر بوید
کسی که همره ساقیست چون بود هشیار؟چرا نباشد لمتر؟ چرا نیفزوید؟
کسی که کان عسل شد ترش چرا باشد؟کسی که مرده ندارد بگو چرا موید؟
تو را بگویم پنهان که گل چرا خنددکه گلرخیش به کف گیرد و بینبوید
بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانندنسیج را که خدا بافت آن نفرسوید