گنج

غزل شمارهٔ ۹۱۴

ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجودتو نفخ صوری یا خود قیامت موعود
شنوده‌ام که بسی خلق جان بداد و بمردز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود
شها نوای تو برعکس بانگ داوودستکز آن بمرد و از این زنده می‌شود موجود
ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباستهزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود
دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردیکه از پگاه تو امروز مولعی به سرود
سرود و بانگ تو زان رو گشاد می‌آردکه آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود
چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدیکه هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود
یقین که بوی گل فقر از گلستانیستمرود هیچ کسی دید بی‌درخت مرود
خنک کسی که چو بو برد بوی او را بردخنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود
خنک کسی که از این بوی کرته یوسفدلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود
ز ناسپاسی ما بسته است روزن دلخدای گفت که انسان لربه لکنود
تو سود می طلبی سود می‌رسد از یارولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود
ستاره ایست خدا را که در زمین گرددکه در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود
بسا سحر که درآید به صومعه مؤمنکه من ستاره سعدم ز من بجو مقصود
ستاره‌ام که من اندر زمینم و بر چرخبه صد مقامم یابند چون خیال خدود
زمینیان را شمعم سماییان را نورفرشتگان را روحم ستارگان را بود
اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدماگر چه جزو نمایم مراست کل وجود
اگر چه قبله حاجات آسمان بوده‌ستبه آسمان منگر سوی من نگر بین جود
ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از اوبلیس وار که خود بس بود خدا مسجود
جواب گویدش آدم که این سجود او راستتو احولی و دو می‌بینی از ضلال و جحود
ز گرد چون و چرا پرده‌ای فرود آوردمیان اختر دولت میان چشم حسود
ستاره گوید رو پرده تو افزون بادز من نماندی تنها ز حضرتی مردود
بسا سال و جوابی که اندر این پرده‌ستبدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود
چه پرده است حسد ای خدا میان دو یارکه دی چو جان بده‌اند این زمان چو گرگ عنود
چه پرده بود که ابلیس پیش از این پردهبه سجده بام سموات و ارض می‌پیمود
به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیازبه گونه گونه مناجات مهر می‌افزود
ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخکه آن همه پر و بالش بدین حدث آلود
ز مسجد فلکش راند رو حدث کردیحدیث می‌نشنود و حدث همی‌پالود
چرا روم به چه حجت چه کرده‌ام چه سبببیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود
اگر به دست تو کردی که جمله کرده تستضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود
مرا چه گمره کردی مراد تو این بودچنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود
بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلندوگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود
تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروباگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود
خری که مات تو گردد ببرد از در مانخواهمش که بود عابد چو ما معبود
ولی کسی که به دستش چراغ عقل بودکجا گذارد نور و کجا رود سوی دود
بگفت من به دمی آن چراغ را بکشمبگفت باد نتاند چراغ صدق ربود
هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتمبسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود
هزار شکر خدا را که عقل کلی بازز بعد فرقت آمد به طالع مسعود
همه سپند بسوزیم بهر آمدنشسپند چه که بسوزیم خویش را چون عود
چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریمبه کوه طور چه آریم کاه دودآلود
چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمتدرون خاک مقیمان عالم محدود
چو موش جز پی دزدی برون نه‌ایم از خاکچه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود
چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنیچو گربه طالع خوانش شود جمله اسود
خدای گربه بدان آفرید تا موشاننهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود
دم مسیح غلام دمت که پیش از توبد از زمانه دم گیر راه دم مسدود
همه کسان کس آنند کش کسی کرد اوهمه جهانش ببخشید چون بر او بخشود
خموش باش که گفتار بی‌زبان داریکه تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود
چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزیهزار کافر و مؤمن نهاد سر به سجود