غزل شمارهٔ ۹۱۱
به روز مرگ چو تابوت من روان باشدگمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد
فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگرغروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!
تو را غروب نماید ولی شروق بودلحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!
کدام دلو فرورفت و پر برون نامدز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشاکه هایهوی تو در جوّ لامکان باشد