گنج

غزل شمارهٔ ۹۰۰

بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزدولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
چه نقش‌ها که ببازد چه حیله‌ها که بسازدبه نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد
بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابددر آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد
ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانتچو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد
نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانستیقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد
از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولیکه آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد
گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی کهز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد
چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیندکه گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد
چنان گریزد از تو که گر نویسی نقششز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد