گنج

غزل شمارهٔ ۸۸۵

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاددولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ماگشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد
عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفتعقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد
مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجبداد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکستدل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد
دولت بشتافته‌ست چون نظرت تافته‌ستتا که بقا یافته‌ست عاشق کون و فساد
مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشانعالم ای شاه جان بی‌رخ خوبت مباد