غزل شمارهٔ ۸۸۳
جان من و جان تو بود یکی ز اتحاداین دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
فرد چرا شد عدد از سبب خوی بدز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد
گشت جدا موجها گرچه بد اول یکیاز سبب باد بود آنک جدایی بزاد
جام دوی درشکن باده مده باد راچون دو شود پادشاه شهر رود در فساد
روز فضیلت گرفت زانک یکی شمع داشتهر طرفی شب ز عجز شمع و چراغی نهاد
گرچه ز رب العباد هر نفسی رحمتستکی بود آن دم که رب ماند و فانی عباد