غزل شمارهٔ ۸۸۰
صد مصر مملکت ز تعدی خراب شدصد بحر سلطنت ز تطاول سراب شد
صد برج حرص و بخل به خندق دراوفتادصد بخت نیم خواب به کلی به خواب شد
آن شاهراه غیب بر آن قوم بسته بودوان ماه زنگ ظلم به زیر حجاب شد
وان چشم کو چو برق همیسوخت خلق رادر نوحه اوفتاد و به گریه سحاب شد
وان دل که صد هزار دل از وی کباب بوددر آتش خدای کنون او کباب شد
ای شاد آن کسی که از این عبرتی گرفتاو را از این سیاست شه فتح باب شد
چون روز گشت و دید که او شب چه کرده بودسودش نداشت سخره صد اضطراب شد
چون بخت روسپید شب اندر دعا گذارزیرا دعای نوح به شب مستجاب شد