گنج

غزل شمارهٔ ۸۶۶

چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاددر چشم‌های مست تو نقاش چون نهاد
چشم تو برگشاید هر دم هزار چشمزیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد
وان جمله چشم‌ها شده حیران چشم اوکان چشمشان بصارت نو از چه راه داد
گفتم به آسمان که چنین ماه دیده‌ایسوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد
اکنون ببند دو لب و آن چشم برگشادیگر سخن مگوی اگر هست اتحاد