گنج

غزل شمارهٔ ۸۵۶

برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمددل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد
تا کی اشارت آید تو ناشنوده آریترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد
رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشستهکز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد