گنج

غزل شمارهٔ ۸۴۷

پیمانه ایست این جان پیمانه این چه دانداز پاک می‌پذیرد در خاک می‌رساند
در عشق بی‌قرارش بنمودنست کارشاز عرش می‌ستاند بر فرش می‌فشاند
باری نبود آگه زین سو که می‌رساندای کاش آگهستی زان سو که می‌ستاند
خاک از نثار جان‌ها تابان شده چو کان‌هاکو خاک را زبان‌ها تا نکته‌ای جهاند
تا دم زند ز بیشه زان بیشه همیشهکان بیشه جان ما را پنهان چه می‌چراند
این جا پلنگ و آهو نعره زنان که یا هوای آه را پناه او ما را که می‌کشاند
شیری که خویش ما را جز شیر خویش ندهدشیری که خویش ما را از خویش می‌رهاند
آن شیر خویش بر ما جلوه کند چو آهوما را به این فریب او تا بیشه می‌دواند
چون فاتحه دهدمان گاهی فتوح و گه گهگر فاتحه شویم او از ناز برنخواند