غزل شمارهٔ ۸۴۴
گر ساعتی ببری ز اندیشهها چه باشدغوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد
ز اندیشهها نخسپی ز اصحاب کهف باشینوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد
آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولتزین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد
صد بار عهد کردی کاین بار خاک باشمیک بار پاس داری آن عهد را چه باشد
تو گوهری نهفته در کاه گل گرفتهگر رخ ز گل بشویی ای خوش لقا چه باشد
از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلیملک پدر بجویی ای بینوا چه باشد
ای اولیای حق را از حق جدا شمردهگر ظن نیک داری بر اولیا چه باشد
جزوی ز کل بمانده دستی ز تن بریدهگر زین سپس نباشی از ما جدا چه باشد
بی سر شوی و سامان از کبر و حرص خالیآنگه سری برآری از کبریا چه باشد
از ذکر نوش شربت تا وارهی ز فکرتدر جنگ اگر نپیچی ای مرتضا چه باشد
بس کن که تو چو کوهی در کوه کان زر جوکه را اگر نیاری اندر صدا چه باشد