غزل شمارهٔ ۸۲۴
عاشقان پیدا و دلبر ناپدیددر همه عالم چنین عشقی که دید
نارسیده یک لبی بر نقش جانصد هزاران جانها تا لب رسید
قاب قوسین از علی تیری فکندتا سپرهای فلکها را درید
ناکشیده دامن معشوق غیبدل هزاران محنت و ضربت کشید
ناگزیده او لب شیرین لبیچند پشت دست در هجران گزید
ناچریده از لبش شاخ شکردل هزاران عشوه او را چرید
ناشکفته از گلستانش گلیصد هزاران خار در سینه خلید
گرچه جان از وی ندید الا جفااز وفاها بر امید او رمید
آن الم را بر کرمها فضل دادوان جفا را از وفاها برگزید
خار او از جمله گلها دست بردقفل او دلکشترست از صد کلید
جور او از دور دولت گوی بردقندها از زهر قهرش بردمید
رد او به از قبول دیگرانلعل و مروارید سنگش را مرید
این سعادتهای دنیا هیچ نیستآن سعادت جو که دارد بوسعید
این زیادتهای این عالم کمیستآن زیادت جو که دارد بایزید
آن زیادت دست شش انگشت تستقیمت او کم به ظاهر مستزید
آن سناجو کش سنایی شرح کردیافت فردیت ز عطار آن فرید
چرب و شیرین مینماید پاک و خوشیک شبی بگذشت با تو شد پلید
چرب و شیرین از غذای عشق خورتا پرت برروید و دانی پرید
آخر اندر غار در طفلی خلیلاز سر انگشت شیری میمکید
آن رها کن آن جنین اندر شکمآب حیوانی ز خونی میمزید
قد و بالایی که چرخش کرد راستعاقبت چون چرخ کژقامت خمید
قد و بالایی که عشقش برفراشتبرگذشت آن قدش از عرش مجید
نی خمش کن عالم السر حاضرستنحن اقرب گفت من حبل الورید