غزل شمارهٔ ۸۰
امروز گزافی ده آن باده نابی رابرهم زن و درهم زن این چرخِ شَتابی را
گیرم قدحِ غیبی از دیده نهان آمد !پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
ای عشق طرب پیشه خوش گفت خوش اندیشهبربای نقاب از رخ، آن شاهِ نقابی را
تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخبرکن هله ای گلرخ سغراق و شرابی را
گر زان که نمیخواهی تا جلوه شود گلشناز بهر چه بگشادی دکان گلابی را
ما را چو ز سر بردی وین جوی روان کردیدر آب فکن زوتر بطزادهی آبی را
ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدانلب خشک و به جان جویان باران سحابی را
هر سوی رسولی نو گوید که نیابی رولاحول بزن بر سر آن زاغِ غرابی را
ای فتنهی هر روحی، کیسهبُر هر جوحیدزدیده رباب از کف بوبکرِ ربابی را
امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازیاین جان محدث را وان عقل خطابی را
ای آب حیات ما شو فاش چو حشر ار چهشیر شترِ گرگین جانست عَرابی را
ای جاه و جمالت خوَش خامش کن و دم درکَشآگاه مکن از ما هر غافل خوابی را