غزل شمارهٔ ۸
جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ماصد جان برافشانم بر او گویم هنیئا مرحبا
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بیچون شومصبر و قرارم بردهای ای میزبان زوتر بیا
از مه ستاره میبری تو پاره پاره میبریگه شیرخواره میبری گه میکشانی دایه را
دارم دلی همچون جهان تا میکشد کوه گرانمن که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شدمن آردم گندم نیام، چون آمدم در آسیا؟
در آسیا گندم رود کز سنبله زادهست اوزاده ی مهم نی سنبله، در آسیا باشم چرا؟
نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنیزان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
با عقل خود گر جفتمی من گفتنیها گفتمیخاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا