غزل شمارهٔ ۷۷۱
هله عاشقان بکوشید، که چو جسم و جان نمانددلتان به چرخ پَرَّد، چو بدن گران نماند
دل و جان به آب حکمت، ز غبارها بشوییدهله تا دو چشم حسرت، سوی خاکدان نماند
نه که هر چه در جهان است، نه که عشق جانِ آن استجُزِ عشق هر چه بینی، همه جاودان نماند
عدم تو همچو مشرق، اجل تو همچو مغربسوی آسمان دیگر، که به آسمان نماند
ره آسمان درون است، پَر عشق را بجنبانپَر عشق چون قَوی شد، غم نردبان نماند
تو مبین جهان ز بیرون، که جهان درونِ دیدهستچو دو دیده را ببستی، ز جهان، جهان نماند
دل تو مثال بام است و حواس ناودانهاتو ز بام آب میخور، که چو ناودان نماند
تو ز لوح دل فروخوان، به تمامی این غزل رامنگر تو در زبانم، که لب و زبان نماند
تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرشچو برفت تیر و ترکش، عمل کمان نماند