گنج

غزل شمارهٔ ۷۶۱

چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمدچه بسی نعره مستان که ز گلزار برآمد
ز رخ ماه خصالش ز لطیفی وصالشهمه را بخت فزون شد همه را کار برآمد
ز دو صد روضه رضوان ز دو صد چشمه حیواندو هزاران گل خندان ز دل خار برآمد
غم چون دزد که در دل همه شب دارد منزلبه کف شحنه وصلش به سر دار برآمد
ز پس ظلم رسیده همه امید بریدهمثل دولت تابان دل بیدار برآمد
تن و جان از پس پیری ز وصالش چه جوان شدهمه را بعد کسادی چه خریدار برآمد
چو صلاح دل و دین را همه دیدیت بگوییدکه چه خورشید عجایب که ز اسرار برآمد