گنج

غزل شمارهٔ ۷۵۰

شاد شد جانم که چشمت وعدهٔ احسان نهادساده‌دل مردی که دل بر وعدهٔ مستان نهاد
چون حدیث بیدلان بشنید جان خوش‌دلمجان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
برج‌برج و خانه‌خانه جویم آن خورشید راکو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلفهندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدمخاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
همچو گربه عطسهٔ شیری بدم از ابتدابس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
گفت: ار تو زادهٔ شیری نه‌ای گربه برآبردر انبان! شیر در انبان‌درون نتوان نهاد
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مراچون توی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
شمس تبریزی‌ست تابان از ورای هفت چرخلاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد