غزل شمارهٔ ۶۹۲
رفتیم بقیه را بقا بادلابد برود هر آنک او زاد
پنگان فلک ندید هرگزطشتی که ز بام درنیفتاد
چندین مدوید کاندر این خاکشاگرد همان شدست کاستاد
ای خوب مناز کاندر آن گوربس شیرینست لا چو فرهاد
آخر چه وفا کند بناییکاستون ویست پارهای باد
گر بد بودیم بد ببردیمور نیک بدیم یادتان باد
گر اوحد دهر خویش باشیامروز روان شوی چو آحاد
تنها ماندن اگر نخواهیاز طاعت و خیر ساز اولاد
آن رشته نور غیب باقیستکانست لباب روح اوتاد
آن جوهر عشق کان خلاصهستآن باقی ماند تا به آباد
این ریگ روان چو بیقرارستشکل دگر افکنند بنیاد
چون کشتی نوحم اندر این خشککان طوفانست ختم میعاد
زان خانه نوح کشتیی بودکز غیب بدید موج مرصاد
خفتیم میانه خموشانکز حد بردیم بانگ و فریاد