گنج

غزل شمارهٔ ۶۸۵

دل با دل دوست در حنین باشدگویای خموش همچنین باشد
گویم سخن و زبان نجنبانمچون گوش حسود در کمین باشد
دانم که زبان و گوش غمازندبا دل گویم که دل امین باشد
صد شعلهٔ آتش است در دیدهاز نکته دل که آتشین باشد
خود طرفه‌تر این که در دل آتشچندین گل و سرو و یاسمین باشد
زان آتش باغ سبزتر گرددتا آتش و آب همنشین باشد
ای روح مقیم مرغزاری توکان جا دل و عقل دانه چین باشد
آن سوی که کفر و دین نمی‌گنجدکی ما و من فلان دین باشد