غزل شمارهٔ ۶۸۲
یکی لحظه از او دوری نبایدکز آن دوری خرابیها فزاید
تو میگویی که بازآیم چه باشدتو بازآیی اگر دل در گشاید
بسی این کار را آسان گرفتندبسی دشوارها آسان نماید
چرا آسان نماید کار دشوارکه تقدیر از کمین عقلت رباید
به هر حالی که باشی پیش او باشکه از نزدیک بودن مهر زاید
اگر تو پاک و ناپاکی بمگریزکه پاکیها ز نزدیکی فزاید
چنانک تن بساید بر تن یاربه دیدن جان او بر جان بساید
چو پا واپس کشد یک روز از دوستخطر باشد که عمری دست خاید
جدایی را چرا میآزماییکسی مر زهر را چون آزماید
گیاهی باش سبز از آب شوقشمیندیش از خری کو ژاژ خاید
سرک بر آستان نه همچو مسمارکه گردون این چنین سر را نساید