غزل شمارهٔ ۶۸
چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش رابه شست عشق دست آورد جان بت پرستش را
به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق مابکرد این دل هزاران جان نثار آن گفت رستش را
ز غیرت چونک جان افتاد گفت اقبال هم نجهدنشستست این دل و جانم همیپاید نجستش را
چو اندر نیستی هستست و در هستی نباشد هستبیامد آتشی در جان بسوزانید هستش را
برات عمر جان اقبال چون برخواند پنجه شصتتراشید و ابد بنوشت بر طومار شصتش را
خدیو روح شمس الدین که از بسیاری رفعتنداند جبرئیل وحی خود جای نشستش را
چو جامش دید این عقلم چو قرابه شد اشکستهدرستیهای بیپایان ببخشید آن شکستش را
چو عشقش دید جانم را به بالایست از این هستیبلندی داد از اقبال او بالا و پستش را
اگر چه شیرگیری تو دلا میترس از آن آهوکه شیرانند بیچاره مر آن آهوی مستش را
چو از تیغ حیات انگیز زد مر مرگ را گردنفروآمد ز اسپ اقبال و میبوسید دستش را
در آن روزی که در عالم الست آمد ندا از حقبده تبریز از اول بلی گویان الستش را