غزل شمارهٔ ۶۰۹
در خانهٔ غم بودن، از همّت دون باشدو اندر دل دونهمّت، اسرارِ تو چون باشد؟!
بر هر چه همی لرزی، میدان که همان ارزیزین روی دلِ عاشق، از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشدوان را که وفا خوانی، آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد، جان را چه محل باشد؟!هر عقل کجا پرّد، آن جا که جنون باشد؟
سیمرغ دلِ عاشق، در دام کجا گنجد؟!پرواز چنین مرغی، از کون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ، دل تاریآن دل که چنین گردد، او را چه سکون باشد؟!
جام میِ موسی کش، شمس الحق تبریزیتا آب شود پیشت، هر نیل که خون باشد