غزل شمارهٔ ۶۰۰
جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارددر جمع چنین مستان جامی چه محل دارد
گر بشکند این جامم من غصه نیاشاممجامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد
جامست تن خاکی جانست می پاکیجامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد
ساقی وفاداری کز مهر کله داردساقی که قبای او از حلم تگل دارد
شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشدتیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد
عقلی که بر این روزن شد حارس این خانهخاک در او گردد گر علم و عمل دارد
شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیندکی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد
از آب حیات او آن کس که کشد گردندر عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد
خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشداما کر و فر خود در برج حمل دارد
جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدمنیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد
چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقصاز غایت بیمثلی صد گونه مثل دارد