غزل شمارهٔ ۵۹۰
سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بودچو جان بهر نظر باشد روان بینظر چه بود
نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شایدسفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود
مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخاییکمر بندم چو نی پیشت اگر گویی شکر چه بود
بگفتم بهترین چیزی ولیکن پیش غیر توکه تو ابله شکر بینی و گویی زین بتر چه بود
ازیرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتادستسقر بودست اصل تو نداند جز سقر چه بود
جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بینیدر آن دریای خون آشام عقل مختصر چه بود
دو سه سطرست که میخوانی ز سر تا پا و پا تا سردگر کاری نداری تو وگر نه پا و سر چه بود
چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پرگلبه غیر خانه وسواس جای کور و کر چه بود