غزل شمارهٔ ۵۸۷
صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمدچو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد
از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه داردبه خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد
هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزدکجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد
بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانهبرو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد
تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمدهوسها چون ملخها شد نفسها چون حبوب آمد
ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدیچه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد
تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتیحکایت میکند رنگت که جاسوس القلوب آمد
صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبانکه او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد