گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۳

برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه‌یْ شکر گویدبه بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید
به سرو سبز وحی آمد که تا جانش بُوَد در تنمیان بندد به خدمت، روز و شب‌ها این سَمَر گوید
همه تسبیح گویانند اگر ماهست اگر ماهیولیکن عقل استادست، او مشروح‌تر گوید
درآید سنگ در گریه درآید چرخ در کُدْیهز عرش آید دو صد هدیه چو او درسِ نظر گوید
هزاران سیمبر بینی گشاییده بر و سینهچو آن عنبرفشان قصه‌یْ نسیم آن سحر گوید
که را ماند دل آن لحظه که آن جان شرح دل گوید؟که را ماند خبر از خود در آن دم کو خبر گوید؟
حدیث عشق، جان گوید؛ حدیث ره‌روان گویدحدیث سُکر، سر گوید؛ حدیث خون، جگر گوید