گنج

غزل شمارهٔ ۵۶۶

بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزددو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد
شما دل‌ها نگه دارید مسلمانان که من باریچنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد
نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادمچو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اندرآویزد
ز سایه خود گریزانم که نور از سایه پنهانستقرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد
سر زلفش همی‌گوید صلا زوتر رسن بازیرخ شمعش همی‌گوید کجا پروانه تا سوزد
برای این رسن بازی دلاور باش و چنبر شودرافکن خویش در آتش چو شمع او برافروزد
چو ذوق سوختن دیدی دگر نشکیبی از آتشاگر آب حیات آید تو را ز آتش نینگیزد