غزل شمارهٔ ۵۶۲
خیال ترک من هر شب صفات ذات من گرددکه نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد
ز حرف عین چشم او ز ظرف جیم گوش اوشه شطرنج هفت اختر به حرفی مات من گردد
اگر زان سیب بن سیبی شکافم حوریی زایدکه عالم را فروگیرد رز و جنات من گردد
وگر مصحف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستمرخش سرعشر من خواند لبش آیات من گردد
جهان طورست و من موسی که من بیهوش و او رقصانولیکن این کسی داند که بر میقات من گردد
برآمد آفتاب جان که خیزید ای گران جانانکه گر بر کوه برتابم کمین ذرات من گردد
خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالمدر این هیهای من پیچد بر این هیهات من گردد