غزل شمارهٔ ۵۴۶
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شودوارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشدیا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر که شدت حلقهٔ در زود برد حقه زرخاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شودخاک چه دانست که او غمزه غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بیمدد لعل لبتبی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقه صالح چو ز کُه زاد یقین گشت مراکوه پی مژده تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بودآنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود