گنج

غزل شمارهٔ ۵۳۹

مستی سلامت می‌کند، پنهان پیامت می‌کندآن کاو دلش را برده‌ای، جان هم غلامت می‌کند
ای نیست کرده هست را، بشنو سلامِ مست رامستی که هر دو دست را پابندِ دامت می‌کند
ای آسمانِ عاشقان! ای جانِ جانِ عاشقان!حسنت میانِ عاشقان نک دوستکامت می‌کند
ای چاشنیِّ هر لبی! ای قبلهٔ هر مذهبی!مه پاسبانی هر شبی بر گِردِ بامت می‌کند
آن کاو ز خاک اَبدان کند، مر دود را کیوان کندای خاک تن! وی دود دل! بنگر کدامت می‌کند
یک لحظه‌ات پَر می‌دهد، یک لحظه لنگر می‌دهدیک لحظه صبحت می‌کند، یک لحظه شامت می‌کند
یک لحظه می‌لرزاندت یک لحظه می‌خنداندتیک لحظه مستت می‌کند یک لحظه جامت می‌کند
چون مهره‌ای در دستِ او، گه باده و گه مستِ اواین مهره‌ات را بشکند، والله تمامت می‌کند
گه آن بُوَد، گه این بُوَد، پایان تو تمکین بُوَدلیکن بدین تلوین‌ها مقبول و رامت می‌کند
تو نوح بودی مدّتی، بودت قدم در شدّتیمانندهٔ کشتی کنون بی‌پا و گامت می‌کند
خامش کن و حیران نشین، حیرانِ حیرت‌آفرینپخته‌سخن مردی ولی گفتارْ خامت می‌کند