غزل شمارهٔ ۵۲۶
ای لولیان ای لولیان یک لولییی دیوانه شدتشتش فتاد از بام ما، نک سوی مجنونخانه شد
میگشت گِرد حوض او، چون تشنگان در جست و جوچون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد
ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تومشنو تو این افسون کهاو ز افسون ما افسانه شد
زین حلقه نجهد گوشها کاو عقل برد از هوشهاتا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد
بازی مبین بازی مبین اینجا تو جانبازی گزینسرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمدکهاستون عالم بود او، نالانتر از حنانه شد
من که ز جان ببریدهام چون گل قبا بدریدهامزان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد
این قطرههای هوشها مغلوب بحر هوش شدذرات این جانریزهها مستهلک جانانه شد
خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنمشمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد