غزل شمارهٔ ۵۱۵
خانه دل باز کبوتر گرفتمشغله و بقر بقو درگرفت
غلغل مستان چو به گردون رسیدکرکس زرین فلک پر گرفت
بوطربون گشت مه و مشتریزهره مطرب طرب از سر گرفت
خالق ارواح ز آب و ز گلآینهای کرد و برابر گرفت
ز آینه صد نقش شد و هر یکیآنچ مر او راست میسر گرفت
هر که دلی داشت به پایش فتادهر که سر او سر منبر گرفت
خرمن ارواح نهایت نداشتمورچهای چیز محقر گرفت
گر ز تو پر گشت جهان همچو برفنیست شوی چون تَف خور درگرفت
نیست شو ای برف و همه خاک شوبنگر کاین خاک چه زیور گرفت
خاک به تدریج بدان جا رسیدکز فر او هر دو جهان فر گرفت
بس که زبان این دم معزول شدبس که جهان جان سخنور گرفت