غزل شمارهٔ ۵۱۳
کیست در این شهر که او مست نیستکیست در این دور کز این دست نیست
کیست که از دمدمه روح قدسحامله چون مریم آبست نیست
کیست که هر ساعت پنجاه باربسته آن طره چون شست نیست
چیست در آن مجلس بالای چرخاز می و شاهد که در این پست نیست
مینهلد می که خرد دم زندتا بنگویند که پیوست نیست
جان بر او بسته شد و لنگ ماندزانک از این جاش برون جست نیست
بوالعجب بوالعجبان را نگرهیچ تو دیدی که کسی هست نیست
برپرد آن دل که پرش شه شکستبر سر این چرخ کش اشکست نیست
نیست شو و واره از این گفت و گویکیست کز این ناطقه وارست نیست