غزل شمارهٔ ۵۰۰
قبله امروز جز شهنشه نیستهر که آید به در بگو ره نیست
عذر گو وز بهانه آگه باشهمه خفتند و یک کس آگه نیست
نگذارد نه کوته و نه درازآتشی کو دراز و کوته نیست
در چَهِ طبع تو خیالاتستیوسفی بیخیال در چه نیست
چون که گندم رسید مغز آکندهمره ماست و همره که نیست
پاره پاره کند یکایک راعشق آن یک که پاره ده نیست
گه گهی میکشند گوش تو راسوی آن عالمی که گه گه نیست
شمس تبریز شاه ترکانسترو به صحرا که شه به خرگه نیست