غزل شمارهٔ ۴۸۷
چو عید و چون عرفه عارفان این عرفاتبه هر که قدر تو دانست میدهند برات
هلالوار ز راه دراز میآیندبرای کارگزاری ز قاضیالحاجات
به مفلسان که ز بازارشان نصیبی نیستز مخزن زر سلطان همیکشند زکات
پی گشادن درهای بسته میآیندگرفته زیر بغلها کلیدهای نجات
به دست هر جان زنبیل زفت میآیدشنیده بانگ تعالو لتأخذوا الصدقات
بیا بیا گذری کن ببین زکات ملکبه طور موسی عمران و غلغل میقات
دریده پهلوی همیان از آن زر بسیاردریده قوصرههاشان ز بار قند و نبات
ز خرمن دو جهان مور خود چه تاند بردخمش کن و بنشین دور و میشنو صلوات