گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۳

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راستما به چمن می‌رویم عزم تماشا که راست
نوبت خانه گذشت نوبت بستان رسیدصبح سعادت دمید وقت وصال و لقاست
ای شه صاحب قران خیز ز خواب گرانمرکب دولت بران نوبت وصل آن ماست
طبل وفا کوفتند راه سما روفتندعیش شما نقد شد نسیه فردا کجاست
روم برآورد دست زنگی شب را شکستعالم بالا و پست پرلمعان و صفاست
ای خنک آن را که او رست از این رنگ و بوزانک جز این رنگ و بو در دل و جان رنگ‌هاست
ای خنک آن جان و دل کو رهد از آب و گلگرچه در این آب و گل دستگه کیمیاست