غزل شمارهٔ ۴۴۶
گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهدهستاز عشق برنگردد آن کس که دلشدهست
مه نور میفشاند و سگ بانگ میکندمه را چه جرم خاصیت سگ چنین بدهست
کوهست نیست که که به بادی ز جا رودآن گله پشهست که بادیش ره زدهست
گر قاعده است این که ملامت بود ز عشقکری گوش عشق از آن نیز قاعدهست
ویرانی دو کون در این ره عمارتستترک همه فواید در عشق فایدهست
عیسی ز چرخ چارم میگوید الصلادست و دهان بشوی که هنگام مایدهست
رو محو یار شو به خرابات نیستیهر جا دو مست باشد ناچار عربدهست
در بارگاه دیو درآیی که داد دادداد از خدای خواه که این جا همه ددهست
گفتهست مصطفی که ز زن مشورت مگیراین نفس ما زنست اگر چه که زاهدهست
چندان بنوش می که بمانی ز گفت و گوآخر نه عاشقی و نه این عشق میکدهست
گر نظم و نثر گویی چون زر جعفریآن سو که جعفرست خرافات فاسدهست