گنج

غزل شمارهٔ ۴۲۲

ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادستجانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکستغیر پیمودن باد هوس تو بادست
کار او دارد کاموخته کار توستزانک کار تو یقین کارگه ایجادست
آسمان را و زمین را خبرست و معلومکآسمان همچو زمین امر تو را منقادست
روی بنمای و خمار دو جهان را بشکننه که امروز خماران تو را میعادست
آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحیدشرقیانند که او در صفشان آحادست
خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنندهر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست
می‌نهد بر لب خود دست دل من که خموشاین چه وقت سخن‌ست و چه گه فریادست