گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۹

بوسه‌ای داد مرا دلبر عیار و برفتچه شدی چونک یکی داد بدادی شش و هفت
هر لبی را که ببوسید نشان‌ها داردکه ز شیرینی آن لب بشکافید و بکفت
یک نشان آنک ز سودای لب آب حیاتهر زمانی بزند عشق هزار آتش و نفت
یک نشان دگر آن است که تن نیز چو دلمی‌دود در پی آن بوسه به تعجیل و به تفت
تنگ و لاغر گردد به مثال لب دوستچه عجب لاغری از آتش معشوقه زفت