گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۳

گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیستور تو پنداری مرا بی‌تو قراری هست نیست
ور تو گویی چرخ می‌گردد به کار نیک و بدچرخ را جز خدمت خاک تو کاری هست نیست
سال‌ها شد تا که بیرون درت چون حلقه‌ایمبر در تو حلقه بودن هیچ عاری هست نیست
بر در اندیشه ترسان گشته‌ایم از هر خیالخواجه را این جا خیالی هست آری هست نیست
ای دل جاسوس من در پیش کیکاووس منجز صلاح الدین ز دل‌ها هوشیاری هست نیست