گنج

غزل شمارهٔ ۳۹۹

آخر ای دلبر نه وقت عشرت انگیزی شدستآخر ای کان شکر وقت شکرریزی شدست
تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاکوقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست
گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شومزانک جمله چیزها چیزی ز بی‌چیزی شدست
زین سپس با من مکن تیزی تو ای شمشیر حقزانک از لطف تو ز آتش تندی و تیزی شدست
جان کشیدم پیش عشقش گفت کو چیزی دگرگفتم آخر جان جان زین سان ز بی‌چیزی شدست
چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرمشمس تبریزی حجاب شمس تبریزی شدست