غزل شمارهٔ ۳۹۴
چشمهای خواهم که از وی جمله را افزایش استدلبری خواهم که از وی مرده را آسایش است
بنده بحر محیطم کز محیطی برتر استسنگ و گوهر هر دو را از فضل او بخشایش است
باغ و طاووسند هر یک از جمالش بانصیبزاغ را خالی ندارد گرچه بیآرایش است
صورت ار نقصان پذیرد نیست معنی را کمیعاشق اندر ذوق باشد گرچه در پالایش است
بنگر اندر جان که هست او از بلندی بیخبرگرچه اندر قالبْ او در خانهٔ آلایش است
شمس تبریزی قدومت خانه اقبال راصحن را افروزش است و بام را اندایش است