غزل شمارهٔ ۳۸۴
عاشقان را گرچه در باطن جهانی دیگرستعشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست
سینههای روشنان بس غیبها دانند لیکسینه عشاق او را غیب دانی دیگرست
بس زبان حکمت اندر شوق سرش گوش شدزانک مر اسرار او را ترجمانی دیگرست
یک زمین نقره بین از لطف او در عین جانتا بدانی کان مهم را آسمانی دیگرست
عقل و عشق و معرفت شد نردبان بام حقلیک حق را در حقیقت نردبانی دیگرست
شب روان از شاه عقل و پاسبان آن سو شوندلیک آن جان را از آن سو پاسبانی دیگرست
دلبران راه معنی با دلی عاجز بدندوحیشان آمد که دل را دلستانی دیگرست
ای زبانها برگشاده بر دل بربودهایلب فروبندید کو را همزبانی دیگرست
شمس تبریزی چو جمع و شمعها پروانهاشزانک اندر عین دل او را عیانی دیگرست